شعرم
در دلم انبوه حرف است و چه افسوس و دریغ هیچکس نیست غبار غم دل را روبد
نویسنده :
سپیدار
23:34
شعرم
کاش میشد گفته باشم حرف خود را بر کسی وان کس بس راز دار و پرده دار بی کسی اوخ از درد خودم محبوس در شعرم ولی سِّر هر ادم کنم شعر و سخن با هر کسی..
نویسنده :
سپیدار
23:34
شعرم
و تو مثل همان صبحی هستی که حتی بعد از چندین سال بازهم با به خاطر اوردنش روحم نوازش میشود و با یاد او جانم جوانتر میشود
نویسنده :
سپیدار
23:32
شعرم
کاش میشد کسی مرا میسرود و در میان قافیه های غزل هایش جای میداد و در میان مثنوی هایش میهمانم میکرد دلشکسته بودم کاش میشد کسی بود تا دل شکسته من را چونان قطعه های پازل در میان چهار پاره هایش میگذاشت شعر نو از ته دفتر شعر برخواست و نیما دستی بر سرم کشید من را سپرد به دست کسی که نگاهش بوی باران داشت چشمهایش عطر شبنم و عطر دستانش عطر شکوفه های نارنج بود در نخستین روز از بهاران او به من گفت نمیخواهد اینقدر افسوس بکشی تا کسی باشد که تورا با اشعار خود درآمیزد من تورا یافتم آری، تو ، همانی&n...
شعرم
همه تن چشم شدم خیره شدم ترا ندیدم تو کجا ی من نهانی که ز تو نشان ندیدم اگر از روز و شب و سال و مه و حال خبر دار به کجا روم اگر من رخ تو مها نبیبنم ...
نویسنده :
سپیدار
23:32
شعرم
در دلم انبوه حرف است و چه افسوس هیچکس نیست غبار غم دل را روبد
نویسنده :
سپیدار
23:32
شعرم
در عجب خواهم بود که چرا مردم شهر غافلند از سِرّم از سخن های بلند و نگاهی کوتاه پی یک هم صحبت و چرا این انسان نتوان بود به قدر کافی خوب یا حتی کم مهربان ، دوست و کم و کمی هم دانا که بداند سرّ و همه اسرار مرا سر این درد نهان و بداند سر مردمان را نکند فاش ، اما که دریغ من نمی دانم ای که کسی هست و کسی خواهد بود با چنین شرط و شروط ؟ و دریغ از بودن که کسی باید بود که مرا همدرد و و مرا هم صحبت ولی از درد سخن نه مرادیسات مرا از نیان سختی و نه یاری دارم بهر این حرف و سخن.. ...
نویسنده :
سپیدار
23:31
شعرم
من شاعرم که شعر خودم را سروده ام گاهی قلم به سمت تو هم گرد میکنم آرایه مجاز و مراعات از نظیر اغراق را مجاز خود شعر میکنم گاهی میان منظره ای سیر میکنم آنجا خیال خوب تو را حفظ میکنم با اینکه بودنت دو سه روزی اثر نبود دارم به بودن تو چه عادت که میکنم ...
نویسنده :
سپیدار
23:29
ای صفت روی تو ایمان ما
ای صفت روی تو ایمان ما آه امان ده دل بیجان ما یکسره ازفکر تو بیرون نرفت آنکه تو را دید و تورا او شناخت گفته ای ، ای دوست که بیرون نِه ای خارج از این خانه و گردون نه ای کور منم یا تو برونی ز من هرچه بگردم تو برونی ز چنگ چنگ زدن دامن لطفتت ببین زخمی عشقم گل من را بچین هرچه که گردون به سرم زد زتو دم نزنم چونکه تو خواهم ز تو ...
نویسنده :
سپیدار
23:24








