وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

شعرم

در دلم انبوه حرف است و چه افسوس و دریغ هیچکس  نیست غبار غم  دل را روبد
19 بهمن 1404

شعرم

کاش میشد گفته باشم حرف خود را بر کسی  وان کس بس راز دار و پرده دار  بی کسی  اوخ از درد خودم محبوس در شعرم ولی  سِّر هر ادم کنم شعر و سخن با هر کسی..
19 بهمن 1404

شعرم

و تو  مثل همان صبحی هستی  که حتی بعد از چندین سال بازهم با به خاطر اوردنش روحم نوازش میشود  و با یاد او جانم جوانتر میشود  
19 بهمن 1404

شعرم

کاش میشد کسی مرا میسرود  و در میان قافیه های غزل هایش جای میداد و در میان مثنوی هایش  میهمانم میکرد  دلشکسته بودم   کاش میشد کسی بود  تا دل شکسته من را  چونان قطعه های پازل  در میان چهار پاره هایش میگذاشت شعر نو از ته دفتر شعر برخواست  و نیما دستی بر سرم کشید  من را سپرد به دست کسی که  نگاهش بوی باران داشت  چشمهایش عطر شبنم  و عطر دستانش عطر شکوفه های نارنج بود  در نخستین روز از بهاران  او به من گفت  نمیخواهد اینقدر افسوس بکشی  تا کسی باشد  که تورا  با اشعار خود  درآمیزد  من تورا یافتم  آری،  تو ،  همانی&n...
19 بهمن 1404

شعرم

همه تن چشم شدم خیره شدم ترا ندیدم  تو کجا ی من نهانی که ز تو نشان ندیدم اگر از روز و شب و سال و مه و حال خبر دار به کجا روم اگر من رخ تو مها نبیبنم ...  
19 بهمن 1404

شعرم

در دلم انبوه حرف است و چه افسوس  هیچکس  نیست غبار غم  دل را روبد
19 بهمن 1404

شعرم

در عجب خواهم بود  که چرا مردم شهر  غافلند از سِرّم از سخن های بلند  و نگاهی کوتاه  پی یک هم صحبت  و چرا این انسان  نتوان بود به قدر کافی  خوب یا حتی کم  مهربان ، دوست و کم  و کمی هم دانا  که بداند سرّ و همه اسرار مرا  سر این درد نهان و بداند سر  مردمان را نکند  فاش ، اما که دریغ  من نمی دانم ای  که کسی هست  و کسی خواهد بود  با چنین شرط و شروط ؟ و دریغ از بودن  که کسی باید بود  که مرا همدرد و و مرا هم صحبت  ولی از درد سخن  نه مرادیسات مرا  از نیان سختی  و نه یاری دارم  بهر این حرف و سخن.. ...
19 بهمن 1404

شعرم

من شاعرم که شعر خودم را سروده ام  گاهی قلم به سمت تو هم گرد میکنم  آرایه مجاز و مراعات از نظیر  اغراق را مجاز خود شعر میکنم  گاهی میان منظره ای سیر میکنم  آنجا خیال خوب تو را حفظ میکنم  با اینکه بودنت دو سه روزی اثر نبود  دارم به بودن تو چه عادت که میکنم ...
19 بهمن 1404

ای صفت روی تو ایمان ما

ای صفت روی تو ایمان ما آه امان ده دل بیجان ما یکسره ازفکر تو بیرون نرفت آنکه تو را دید و تورا او شناخت گفته ای ، ای دوست که بیرون نِه ای خارج از این خانه و گردون نه ای کور منم یا تو برونی ز من هرچه بگردم تو برونی ز چنگ چنگ زدن دامن لطفتت ببین زخمی عشقم گل من را بچین هرچه که گردون به سرم زد زتو دم نزنم چونکه تو خواهم ز تو   ...
19 بهمن 1404